تبلیغات
ملاصدرا - داستانهای کوتاه و پندآموز(سری 1)

ملاصدرا

طراح قالب

داستانهای کوتاه و پندآموز(سری 1)

زنجیر عشق

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید

 که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد

 تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن

پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"

و او به زن چنین گٿت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی

بوده ام. و روزی یک نفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.اگر

 تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر

 عشق به تو ختم بشه!"

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده

 ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت

ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست

¸واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره

 ، زن از در بیرون رفته بود ،

درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته

 زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در یادداشت چنین نوشته بود:

" شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یک

 نفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

 که بدهیت رو به من بپردازی،باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت

 زن فکر میکرد به شوهرش گفت :"دوستتدارم اسمیت همه چیز داره درست میشه.

 

 

پادشاه و تخته سنگ 

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس

 العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخٿی كرد. بعضــی از بازرگانان و ندیمـان ثروتمــند

 پادشاه بی تٿاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیــاری هم غرولند می كردندكه این

 چه شهری است كه نظم ندارد.حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود

 این هیچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش

 بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود

 تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرارداد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر

 تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت

 پیدا كرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای

 تغییر زندگی انسان باشد"

 

دو دوست و کوه خدا

شهسواری به دوستش گفت: بیا به كوهی كه خدا آنجا زندگی می كند برویم.میخواهم

ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ كاری برای خلاص كردن ما از زیر

بار مشقات نمی كنددیگری گفت:موافقم .اما من برای ثابت كردن ایمانم می آیم.

وقتی به قله رسید ند ، شب شده بود. در تاریكی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار

 اسبانتان كنید وآنها را پایین ببریدشهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعداز چنین صعودی ،از

 ما می خواهد كه بار سنگین تری را حمل كنیم.محال است كه اطاعت كنم

دیگری به دستور عمل كرد. وقتی به دامنه كوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی

 را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.

 

مرد و گلدانهایش

مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیك شد و اجناس او را بررسی كرد . بعضی ها

 بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتندزن قیمت گلدانهارا پرسید و شگفت

 زده دریافت كه قیمت همه آنها یكی استاو پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یك

 قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی كه وقت و زحمت بیشتری برده است ، همان پول گلدان ساده

 را می گیری؟فروشنده گفت: من هنرمندم .قیمت گلدانی را كه ساخته ام

 می گیرم. زیبایی رایگان است .

 

 

کوهنورد و طناب

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سال ها

 اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست

 تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را

 نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بودهمان طور

که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال

 سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن

 به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.همچنان سقوط می کرد ، در ان لحظات تمام رویداد

 های خوب و بد زندگییش به یادش امد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.

ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان اسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه

 سکون چاره ای برایش نماند جز انکه ٿریاد بزند:خدایا کمکم کن.ناگهان صدای پرطنینی از اسمان

 شنیده شد:

چه می خواهی.

-ای خدا نجاتم بده

واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم

-البته که باور دارم

اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت

 با تمام نیرو طناب را بچسبد.گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا

 کردند.بدنش از طناب اویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط دو متر

 از زمین  فاصلهداشت.